وهب مسیحی و عشق حسین علیه السلام

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

 




کاروان حسینی وقتی به صحرای ثعلبیّه رسید، ناگهان چشمش به خیمه سیاه و محقری افتاد، حضرت نزدیک آن رفت، دید پیرزنی به نام قمر و هانیه زن جوان در درون آن زندگی می کنند، حضرت از حال و روزگار آنها پرسید، گفتند ما در مضیقه کم آبی هستیم، حضرت با نیزه خود سنگی را از جا کند، آب خوشگواری از زیر آن بیرون آمد، پیرزن بسیار شادمان شد و از حضرت تشکر کرد،حضرت هنگام خداحافظی فرمود: «به پسرت وهب بگو به کاروان ما به پیوندد و ما را در راه دفاع از حق و مبارزه با ظلم کمک کند» هنگام برگشت وهب، مادر ماجرای آب و پیغام حضرت را به او رساند.

هر سه شیفته آن حضرت شدند و به دنبال کاروان حضرت به راه افتادند، تا به کربلا رسیدند، در حالی که درست 9 روز از عروسی وهب با هانیه گذشته بود بعد از تشرّف به اسلام ایام دهه محرّم را در کنار حسین(ع) و خاندان او به سر بردند.روز عاشورا وهب عاشقانه به میدان تاخت با این که تازه داماد بود عشق به همسر، کمند او نگشت چرا که در درون جان او عشق حسین جا گرفته بود، مردانه و شجاعانه جنگید عدّه ای از نامردان را به جهنّم فرستاد.آنچنان که عمر سعد به او گفت: «ما اشدّ صولتک؛ چقدر صولت و رشادت سختی داری» سرانجام دستان او قطع شد، عمر سعد دستور داد گردن او را زدند، و سر بریده اش را به سمت لشکر حسین(ع) انداختند.

مادرش سر بریده را در آغوش کشید و گفت: «حمد و سپاس خداوندی را که با شهادت تو روی مرا سفید کرد».

و آنگاه سر بریده را به سوی دشمن انداخت.راستی کجا می توان پیدا کرد که تازه داماد مسیحی بر اثر عشق و محبّت حسین(ع) مسلمان شود، و این عشق آن قدر در او ایجاد شجاعت و قدرت نماید که هفتاد ضربه شمشیر و نیزه و تیر را تحمّل کند و دستانش قلم شود، باز هم دلشاد از آن باشد که جان را در راه محبوب خویش داده است، این یعنی همان عشق سازنده و تصفیه گر و انسان ساز و فضیلت زا.
این چه دلباخته تشنه لب است عشق و اندیشه از او در عجب است
پرورش یافته مهر و وفاست دُر دریای کمال و ادب است
مادر و همسر او همراهش او شجاع و عالی نسب است

غلام شیفته و عاشق حسین، جَون

جَون غلام آزاد شده ابوذر بود

اباذر محبت پیامبر و آل را در دل او کاشته بود، لذا آن غلام خاندان رسالت را رها نکرد، سرانجام با کاروان حسینی عازم کربلا شد

روز عاشورا به حضور امام آمد و اجازه میدان رفتن خواست، حضرت فرمود: «تو بخاطر عافیت همراه ما بودی و اینک آزاد هستی هر جا می خواهی برو»او تا این سخن جدائی از محبوب را شنید، منقلب شده و با چشمی گریان به دست و پای امام افتاد و می بوسید و می گفت: «من هنگام آسایش کنار سفره شما باشم و هنگام سختی شما را تنها گذارم، بخدا قسم من سه عیب دارم: 1ـ عرق بدنم بد بو است 2ـ حسب و نسبم پست 3ـ و رنگم سیاه است.

آیا می خواهی بهشت نروم تا بوی بدنم خوش، و خاندانم بزرگ(و شرافتمند) و رنگم سفید نگردد؟ «لا واللّه لا افارقکم حتّی یختلط هذا الدّم الاسود مع دمائکم» نه به خداوند سوگند از شما جدا نگردم تا خون سیاه من با خون(پاک) شما مخلوط گردد.

آری او بخوبی فهمیده که عشق حسین و شهادت در راه او انسان ساز و سعادت آور است.حضرت به او اجازه داد، او قهرمانانه رجز می خواند و می جنگید تا این که به شهادت رسید، حضرت در لحظه جان باختن بر بالین او آمد، سر او را به دامن گرفت. جَون چشمان خود را باز کرد تا دید محبوبش حسین(ع) است فریاد برآورد، مردم چه کسی مثل من سعادتمند است که حسین در لحظه جان دادن در کنارش آمده و سر او را به دامن گرفته مستانه جام عشق را در کنار محبوب خویش سرکشید و آنگاه حسین(ع) در حق او چنین دعا کرد: «اللّهم بیّض وجهه و طیّب ریحه و احشره مع الابرار و عرّف بینه و بین محمّدٍ و آل محمّد؛ خدایا چهره اش را سفید(نورانی) گردان، و بوی بدنش را خوش کن و او را با نیکان محشور نما، و بین او و آل محمّد(پیوند) و شناخت قرار بده.»

آنگه که می گذارم صورت به خاک تیره قبرم شود گلستان گر یار بر من آید

نویسنده : عنکبوت بازدید : 170 تاريخ : جمعه 30 آبان 1393 ساعت: 11:19